کلبه چوبی بارون زده من

خلاصه یه زندگی که چشیده هم نشد

به نام تو که در قلب من جا داری، بی آنکه بدانم هستی یا نه؟؟

نزدیک زمستونه. 

زمستون میتونه خیلی خوب و قشنگ باشه. میتونه خیلی معمولی باشه عین قدیما. میتونه بدتر ازین هم باشه.

نمیدونم چی بگم. اصلا با کی بگم؟

چقدر خسته و بی حوصله ام. اصلا دوست ندشتم این جوری زندگی کنم.

خدایا. ای کاش واقعا خدایی بود و برای ما خدایی می کرد.

من دلم خدای بچگیهامو میخواد. همون خدایی که ازش نمره 20 میگرفتم. ازش میخواستم بارون و برف بیاد یا نیاد.

بعدش فکر میکردم به دعای من برف و بارون میاد یا نمیاد.

دلم همون خدایی رو میخواد که شبای امتحان وقتی هیچ چی بلد نبودم، بهش پناه میبردم که آبروم نره.

ساعت ها دعا میکردم که فلان جا قبول بشم. دلم همون خدای بچگیهامو رو میخواد.

همون که یه کارایی میکرد که جدی جدی پدر مادر آدم انجامش نمی دادن. بهم نمره خوب میداد. تو مدرسه و بعدش دانشگاه قبولم میکرد.

اما یهویی رفت. غیبش زد. نفهمیدم کجا. و حالا سالهاست دارم با خودم حرف میزنم به جای اون خدا.

چقدر دلم تنگ شده که با خودش حرف بزنم.

دلم میخواست خدا، همون خدای بچگیها بازم بود. یه بار دیگه بهم میگفت چته؟ چی شده؟ چی میخوای

خدای بچگیهام خیلی مهربون بود. منم مثل بقیه می دونست.

چی شد که گم شد؟ چی شد که رفت؟

خدای دوران گنگ بچگی بگو بگو کجایی. به انتظار نبودی، ز انتظار چه دانی؟

خدایا بیا. از امشب دوباره بیا. بیا و معجزه کن. چیز زیادی از زندگی نمونده. بیا بیا. تو هستی؟ مگه نه؟

آرامشی میخوام که ندارمش. خسته ام. و هیچکس جز تو نمیدونه که چقدر خسته ام.

خدایا موهام سفید شدن. باورت میشه؟ منم پیر شدم. بدون اینکه زندگی کنم.

بیا از امشب تو خدایی کن. من بندگی. اما بیا. خدایا جواب امیدم چی میشه؟



+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1392ساعت 11:0 بعد از ظهر  توسط همون همیشگی  |