کلبه خصوصی

امروز بالاخره تصمیم دارم برم .... امیدوارم خدا کمک کنه و تنهام نذاره.

سعی میکنم خیلی چیزا رو اینجا بنویسم که یادم نره. ببینم امروز عصر ساعت شش و نیم چه اتفاقی میفته.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد ۱۳۹۴ساعت ۱۱:۴ قبل از ظهر  توسط هوای ابری خنک  | 

مدتها فکر می کردم تو زندگیم انگیزه ای برای ادامه ندارم. در حقیقت چیزایی رو که دوست داشتم، داشته باشم، ندارم.

راستش خودم خسته شدم. دلم میخواد زندگی کنم. من فقط زنده ام.

کلی حرف دارم که نمیتونم بزنم. خودم هستم و خودم. ای کاش ...

ارهای انجام نداده زیادی دارم و حرفهای نگفته زیاد. باید بتونم یه چیزایی رو عوض کنم. دیگه خیلی خسته ام.ژای کاش یه روزی همه چیز درست بشه. هر چی منتظر بودم، چیزی درست نشد.

حس کردم خودم هستم و خودم... باید خودم همه چی رو درست کنم والا هیچ چیزی درست نمیشه.

از فردا قراره شروع کنم. این بار بدون هیچ انگیزه ای. فقط برای اینکه کمی راحت تر زندگی کنم. من بدون انگیزه هم شروع میکنم. شاید دیگران هم به تقلید از من، بدون انگیزه شروع کردن و خودشون رو ساختند. 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۴ساعت ۱۲:۱۲ بعد از ظهر  توسط هوای ابری خنک  | 

به نام تو که در قلب من جا داری، بی آنکه بدانم هستی یا نه؟؟

نزدیک زمستونه. 

زمستون میتونه خیلی خوب و قشنگ باشه. میتونه خیلی معمولی باشه عین قدیما. میتونه بدتر ازین هم باشه.

نمیدونم چی بگم. اصلا با کی بگم؟

چقدر خسته و بی حوصله ام. اصلا دوست ندشتم این جوری زندگی کنم.

خدایا. ای کاش واقعا خدایی بود و برای ما خدایی می کرد.

من دلم خدای بچگیهامو میخواد. همون خدایی که ازش نمره 20 میگرفتم. ازش میخواستم بارون و برف بیاد یا نیاد.

بعدش فکر میکردم به دعای من برف و بارون میاد یا نمیاد.

دلم همون خدایی رو میخواد که شبای امتحان وقتی هیچ چی بلد نبودم، بهش پناه میبردم که آبروم نره.

ساعت ها دعا میکردم که فلان جا قبول بشم. دلم همون خدای بچگیهامو رو میخواد.

همون که یه کارایی میکرد که جدی جدی پدر مادر آدم انجامش نمی دادن. بهم نمره خوب میداد. تو مدرسه و بعدش دانشگاه قبولم میکرد.

اما یهویی رفت. غیبش زد. نفهمیدم کجا. و حالا سالهاست دارم با خودم حرف میزنم به جای اون خدا.

چقدر دلم تنگ شده که با خودش حرف بزنم.

دلم میخواست خدا، همون خدای بچگیها بازم بود. یه بار دیگه بهم میگفت چته؟ چی شده؟ چی میخوای

خدای بچگیهام خیلی مهربون بود. منم مثل بقیه می دونست.

چی شد که گم شد؟ چی شد که رفت؟

خدای دوران گنگ بچگی بگو بگو کجایی. به انتظار نبودی، ز انتظار چه دانی؟

خدایا بیا. از امشب دوباره بیا. بیا و معجزه کن. چیز زیادی از زندگی نمونده. بیا بیا. تو هستی؟ مگه نه؟

آرامشی میخوام که ندارمش. خسته ام. و هیچکس جز تو نمیدونه که چقدر خسته ام.

خدایا موهام سفید شدن. باورت میشه؟ منم پیر شدم. بدون اینکه زندگی کنم.

بیا از امشب تو خدایی کن. من بندگی. اما بیا. خدایا جواب امیدم چی میشه؟



+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر ۱۳۹۲ساعت ۲۳:۰ بعد از ظهر  توسط هوای ابری خنک  |